832
1
روزالیا یک ماجراجوی زیبا بود که زمانی با قهرمانان شیاطین شکار میکرد. پس از بازنشستگی از خط مقدم، یتیمخانهای در منطقه دورافتاده اداره میکرد و با کودکان یتیم زندگی آرامی داشت. اما یک روز در یتیمخانه حشرهای عجیب پیدا کرد… آن تکهای جدا شده از بدن دمار، پادشاه شهوت بود—دشمن قدرتمندی که در دوران ماجراجوییاش شکستش داده بود. «نمیتواند باشد… هنوز دنبالم هستی…؟» روزالیا تنها ایستاده و سعی میکند پنجههای شیطانی انتقام را دفع کند، اما بیشمار شاخک به بدن بالغ و آبدارش هجوم میآورند―!؟