5402
1
1
«میخواهم بوتان را برای مدتی قرض بگیرم.» بوتان، کونوایچی در آستانه ازدواج، درخواست عموی اربابش را میپذیرد تا ارباب و قبیله سامورایی در حال زوال را نجات دهد. با وجود وفاداری به ارباب، بوتان باید همه چیز را مخفی کند. بدن کوچکش زیر دستورات عمو آلوده میشود – او فریبش میدهد، دستکاریاش میکند و تا سرحد بیهوشی میگاید. عقل میگوید «وظیفه است»، ولی کسش خودبهخود خیس میشود، میلرزد و ارضا میشود، ارادهاش را بارها خیانت میکند.