10011
2
4
هیتومی، یک خانهدار تماموقت، نسبت به رابطه شکستخوردهاش با شوهرش احساس اضطراب میکند، بهخصوص چون نمیتوانند بچهدار شوند. یک روز، برادرزاده شوهرش که موقتاً با آنها زندگی میکند، به او ماساژ پیشنهاد میدهد تا آرام شود—و او در نهایت تسلیم میشود، بدنش را به او میسپارد... ناتوان از اعتراف چیزی به شوهر سردش، هیتومی بدن پر انحنای خود را در لذت میپیچاند، غرق در خلسهای که برادرزاده به او میدهد. در حالی که عقلش به آرامی ذوب میشود، تمایلات هیتومی او را به کجا خواهند برد...؟