1347
2
1
اسم من میلیاست. من شاهزادهٔ پادشاهیام و لقب قهرمان رو که از آسمونها داده شده دریافت کردم. در واقع این لقب قهرمان باید به ریک میرسید، پسر پادشاهی که منو به فرزندی قبول کرد، ولی چون اذیتم میکرد ازش گرفتم. تازه اون منحرف کثیف رو هم به خاطر جرایم جنسیش اعدام کردم. ذرهای پشیمون نیستم که کشتمش، میدونی؟ با بزرگ شدن اینجوری، شدم یه قهرمان محترم، ولی این اواخر حس عجیبی دارم... «میخوای شرتمو ببینی؟ عادیه، هر چقدر دلت خواست نگاه کن.» لعنتی! همین الان چی گفتم؟ چی داره به من میشه؟ من یه زیبایی برتر و شاهزادهٔ جنگجوی شکستناپذیرم! این منم، ولی... چی داره میشه؟ همه با نگاههای فوقالعاده حشری بهم زل زدن، مگه نه؟ و اینجوری داستان ریک شروع میشه—اون شاهزادهٔ منحرف که به شکل روح برمیگرده تا بدن میلیا رو تصاحب کنه.